داستان واقعی زیباترین پسر شهر _ The true story of the most beautiful boy
مقدمه....
بسم الله الرحمن الرحيم
اول به نام خدا شروع ميكنم. دوم به سلامتی خودم كه اينقدر تحمل كردم
سوم ديگه خسته شدم دارم ميرم به سمت گناه دوستانی كه ميان اينجا اينا رو بخونند
من اصلا اينجا داستانهای س ك س و.... نمی نويسم . بعضيا فكرهای بد تو سرشون نزنه خسته شدم از خودم ميخوام داستانهامو بنويسم اينارو مينويسم كه با خوندنش آروم بشم به خودم روحيه بدم كه اينقدر تحمل زندگی داشتم. اينارو مينويسم كه يه يادگاری بمونه از دوران مجردی خودم . اينارو مينويسم كه اونايی كه راهشون به اينجا باز شد بخونند و بدونند كه بدبخت تر از خودشون هم تو اين دنيا وجود داره . اينارو مينويسم تا بقيه بخونند و بدونند كه انسان ميتونه هر جايی كه بخواد بره و هيچ كسی نميتونه زنجيرش كنه و پيش خودش نگه داره . اينارو مينويسم تا بقيه بخونند و بدونند كه چقدر به خاطر خدايم تحمل كردم. اينارو مينويسم تا بقيه بخونند و بدونند كه عشق چه ميكنه به آدم. اينا رو مينويسم تا بقيه بخونند و بدونند كه چقدر خدايم را دوست داشتم. اينا رو مينويسم كه شايد ديگه تو اين دنيا نباشم چون بيماريم داره ديگه به اوج خودش ميرسه ولی به جز خودم هيچ كی خبر نداره
شبها ميام بيكارم خسته ميام خونه هر روز كار و كار با پول اندكم تونستم يه كامپيوتر بخرم و بعدها تونستم وبلاگ نويسی رو ياد بگيرم كه جزئياتشو بعدا تو داستانهام ميگم . اين روزها از همه بریدم حتی از خدای خودم هم نااميدم. بچه مذهبی تو يه خانواده نسبتا مذهبی به دنيا اومدم .اينجا ميخوام درد دل كنم با خودم و وبلاگم. نه دوستانی كه سر ميزنند فقط ميخوام خودمو خالی كنم تا دلم خنك بشه چيزهايی كه به كسی نگفتم و نميتونستم بگم حداقل دلم خوشه كه اينجا ميتونم آزادانه حرفمو بگم كه چی دارم ميكشم. يه بچه مذهبی كه خدا زيبا آفريده و به دنيا داده چطور ميتونه تو اين زمونه بين اين همه آدم كلاهبردار. ش ه و ت ی. مغرورها از خدا بی خبرها و..... خودشو پاك نگه داشته ؟ آلوده نشدم ولی كم كم ديگه..... ديگه تحملم تموم شد بيشتر از اين نميتونم بمونم خسته شدم
هر وقت حوصله پيدا كردم ميام مينويسم اگه حوصله داشتم هر روز مينويسم حوصله نداشتم كم ميام.دوست ندارم به وبلاگ بقيه سر بزنم!!!نه اينكه مغرورم نه اينطور نيست دوست دارم خودم
باشم و اين وبلاگ.شما هم دوست داشتيد بخونيد اگه خواستيد هم نظر بديد دوست نداشتيد حرفهای بی ربط نزنيد كه عين خيالم نيست
ادامه دارد
بسم الله الرحمن الرحیم
بازدیدهایی که سر میزنند اگه دوست دارند داستان رو از اول اینجا ادامه بدم نظر بزارند این پست دو هفته اینجا هست نظر بزارید دوست داشتین ادامه بدم دوست نداشتین همین مطالب قبلی رو ادامه میدم البته اگه هم داستان ادامه بدم بیشترشون رمز دار خواهد بود و رمز به هیچ کی داده نمیشه. منتظر نظراتتون خواهم بود
البته داستان به شکل جدید نوشته میشه که فقط دردها و رنج ها توش به کار رفته باشه و داستان اصلیم توی یه وبلاگ مخصوصیه که فقط مخصوص پدرمه پدرم روزی باید از چیزایی که درباره من نمی دونسته مطلع بشه